بیشتر خوشم می آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا،با قادر متعال!چون خدا از سر من زیاد بود.
بوف کور
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:3  توسط ترنج
|
زنی را دیدم تنهایی را ترجیح می داد
تا با او بودن را
هرچند تنهایی روحش را می آزرد
اما با او بودن روح و جسمش را می آزرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:45  توسط ترنج
|
زندگی
من مثل شمع خرده خرده آب میشود، نه اشتباه میکنم، مثل یک
کنده هیزم تر
است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر
برشته و ذغال شده، ولی
نه سوختهاست و نه تر و تازه مانده، فقط ا
ز دود و دم دیگران خفه شده
بوف کور
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:32  توسط ترنج
|